خدا لابد نمی خواست... !!
می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خودخواهی ِ ٬ دیدم نمی تونم
تحمّل می کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
...
به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوستش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من ٬یه دیوونه
که بیشتر از خودم قَدرِت رو می دونه
چیکار کردی که با قلبم بخاطر تو بی رحمم
تو می خندی چه شیرینه گذشتن ٬ تازه می فهمم !!
...
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی همین بسه برای من
پ ن : گاهی ترانه ها زندگی میشن ٬ گاهی هم زندگی ها ترانه
+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت16:27توسط امیر |


