تبليغاتX
ساده ام مثل سایه

ساده ام مثل سایه

به سراغ من اگر می آئید،دیگر آهسته نیائید لیکن اکنون چه ترکهای عمیقی دارد، چینی نازک تنهائی من
خواب هایی که سرچ شدنی نیست!!!
 

 

تمام پلکم را می بندم
اما چشمانم باز است ، بازِ باز

دارد به ماه نگاه می کند
به خود ماه که نه
به روزهایی که مثل ماه درخشان بودند
به همان هایی که یاد آوریشان قند آب می کند توی دل
...


چشم خندی از روی رضایت زیبا می کند چهره ام را

(این را مادرم می گفت که" توی خواب چشمات مهربون ترن")

 

 

از وزش باد خنک بهاری خودم را جمع می کنم
هر چه جمع تر می شوم درست نمی شود

سردم می شود٬ 
پلکهایم را باز می کنم
و چشمهایم بسته می شود !


پنجره اتاقم باز بود
من که باز نگذاشته بودمش
جز من هم که کسی توی خانه نیست
پس کمی فکر می کنم ...
همه اتفاقات روز می آید پیش چشمم
.
.
.
چه روز بدی داشتم ها
کم کم پلکهایم را می بندم
چشمهایم هم اینبار بسته می شود
می خوابم و خواب هایی می بینم که نه سر دارد و نه ته

 

نمی شود "باز پخشش" را فردا ببینم ؟!!!

 

 

 

پی نوشت : کاش می شد خوابها همیشه شیرین می بود٬ نمی شود ؟؟؟
پی نوشت 2: لعنت بر هر چه پنجره نیمه بازِ نیمه شب
پی نوشت 3: این مطالب هیچ ارتباطی به مغز نداشته و زائیده چند انگشت خود سر می باشد!!!!

 

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت14:18توسط امیر |