ماده مرغ عشقش مرده بود.
چقدر غصه می خورد.
دیروززنگ زد گفت الان این نر بیچاره هم می میره.
این مرغ عشق ها تاب مستوری ندارن
حق با اون بود
آخه مرغ عشق خودش جفتشو انتخاب می کنه
الانم آب نمی خوره ،دونه هم نمی خوره صداش هم در نمیاد
تابلو داره دق مرگ میشه
گفتم از اول نخرما!
حالا می گی چی کار کنیم؟
گفتم :"چه می دونم!
بگذار یه فکری بکنم زنگ می زنم".
بعد فکر کردم فکرم به جایی نرسید
مغز من گاهی مثل موبایل می مونه٬
خاموش میشه!
بعضی وقتها هم خودم یه کاری می کنم در دسترس نباشه!
امروز زنگ زد گفت:
انگار نه انگار٬چنان چه چهی راه انداخته که نگو...
تازه صداش باز شده.
همسایه ها شاکی شدن.
عین خیالش نیست.
"انقدر دون خورده داره می ترکه از خوشی"!
تمام ذهنم به کما رفت٬
پای قلمم شکست و
بغض صدایم ترکید
...
من هم تمام شدم
و بی هیچ بهانه ای
این وبلاگ دیگر آپدیت نمی شود
طلب حلالیت وبخشش
شب از شما دور باد
... و برای همیشه خدانگهدار



