خیلی دیر
کجا بودی که صدای من
و این دفتر سفید
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم
تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که در نیمه راه ِ رؤیا
رهایم کنی؟

می دانم!
تمام اهالی این حوالی
گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دست هم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری
که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم که خدای نکرده !
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
باور می کنی می ترسیدم !!!
اما ...
روزی خواهی فهمید
همان روزی که دیگر خیلی دیر است
خیلی دیر
+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت11:0توسط امیر |


