می خواهم بگویم ...

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم :
سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار هر ور دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم
به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
...
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را
در سکوت ِ تنهایی ام نخواهم شنید!
راستی
در این هفته های بی ترانه
کجا بودی؟
بی انصافی تا این حد ؟...
+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت0:0توسط امیر |


