( مرگ رنگ )
مرگ رنگ

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا می خواند ٬
لیک پاهایم در قیر شب است .
رخنه ای نیست در این تاریکی :
در و دیوار بهم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است زبندی رسته .
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است.
روزگاری است در این گوشهء پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
دست جادوئی شب
در به روی من و غم می بندد.
می کنم هر چه تلاش٬
او به من می خندد.
نقش هایی که کشیدم در روز ٬
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هایی که فکندم در شب ٬
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیر گاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نیست در این خاموشی٬
دست ها ٬ پاها در قیر شب است...
سهراب سپهری
وبلاگ ديگه ما
+نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت13:37توسط امیر |


