اینبار خودت بگو ...

جوان تر كه بودم
يعني كمي پيشتر از آخرين پرستو
خيال مي كردم
زندگي يعني يك سبد عشو ه و آشنايي و عشق و ...
اما امروز
كه براي گريستن بي بهانه ترين بغضم
چشمهاي نا آشناي رهگذري را قرض گرفتم
ديدم سبدم با آنكه خالي تر از هميشه است
تنها به اندازه تنهايي ام جا دارد ...
نه به اندازه خواسته هاي خودخواهانه ام
از يادم رفته بود
كه جغد مي ماند و پرستو مي رود
اما انگار چشمهاي رهگذر هم به من اعتنا نكرد
چه باور زيبايي بود اما چه زود ...
+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت21:40توسط امیر |


