تبليغاتX
ساده ام مثل سایه

ساده ام مثل سایه

به سراغ من اگر می آئید،دیگر آهسته نیائید لیکن اکنون چه ترکهای عمیقی دارد، چینی نازک تنهائی من
بگذار بروم

 

 

می ترسم

من از غلظت این همه غربت و غروب می ترسم

بگذار به خانه ام بروم .

اگر قرار است کسی تا همیشه باز نیامدن برود

بگذار من بروم

نگران نباش

طوری می روم که حتی ابرهای پا به زا

خواب زده باران گریه نشوند

حتی مراقبم که باد

راه خانه خاطراتمان را از رد پای آه من پیدا نکند

می روم بی آنکه حتی نیم نگاهی

به پشت سر

ویا حتی لحظه ای درنگ

...

روزگار را چه دیده ای ؟

شاید روزی بفهمند

که تقصیر آسمان نیست

اگر که کویر پیاله باران را یکجا سر می کشد

...

حالا با آنکه می دانم

برای پرستو پاپوش نرفتن دوخته اند

با آنکه از دیوانگی های بدون تو می ترسم

با این همه می روم

تو هم دیگر

از هیچ کس سراغ صدای مرا مگیر

گمان می کنم

در برگ ریز همین پائیز

در گیر و دار کوبه باد و برگ

من هم زنده به گور همیشه پلکهای تنهایی ام شوم

...

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت2:33توسط امیر |