باز هم کوچه های بیخوابی ...

دیشب که از حوالی
کوچه های بیخوابی
دزدانه عبور می کردم٬
به بن بست دیروزم رسیدم
یادم هست
که دلتنگی ام را گریه سر دادم
نمی دانم چرا٬ اما
می خواستم تا
هنوز روی نمیکت می نشستم و
مشق می نوشتم
کاشکی هنوز هم دغدغه ام
تکلیف شب بود
کاشکی هنوز هم با صدای
خانم رادان خشکم می زد
و با لبخندش گل می کردم.
حواسم را که یک کاسه کردم ٬
خودم را پشت اسمم یافتم
و ...
راستی
امیر چارشنبه سوری کجا میری؟!!!
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت8:28توسط امیر |


