تبليغاتX
ساده ام مثل سایه

ساده ام مثل سایه

به سراغ من اگر می آئید،دیگر آهسته نیائید لیکن اکنون چه ترکهای عمیقی دارد، چینی نازک تنهائی من
دور افتاده ترین تنهایی
                  

من چه گناهی کرده ام

نه آسمان بخت سپید کبوتری را تیره کرده ام

نه آشیان گنجشکی را به شیطنت نشانه رفته ام

آخر چرا کسی نمی خواهد مرا بفهمد ؟

نمی دانم آخر به جرم کدام گناه ناکرده

مرا از بهار

تا به بد آب و هواترین نواحی تنهایی تبعید می کنید.

دیگر چرا نمی گذارید

که حتی چمدان خاطراتم را با خود ببرم.

اصلا به من چه که دیشب

در مشاجره باد و غنچه٬ چند اطلسی مجروح شده اند .

مگر هر جا جغدی را سر می برند

من هم دست داشته ام ؟

من که در دور افتاده ترین آبادی این باغ

سرم به کار آفتاب و خودم گرم است .

من که گناهی نکرده ام

 من فقط فهمیده ام که پیکر نیمه جان زمستان سال پیش

هنوز روی دست باغ مانده است!...

من فقط دانستم

که بهار به هیچ درختی وفا نکرده است!...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت0:33توسط امیر |
با نويسنده داستان قبلي آشنا بشيد..
 

سلام به همه دوستای خوبم که از ته دل واسه همتون آرزوی موفقیت توی زندگی ٬ درس٬ عشق و ... دارم.

از همه شما ممنونم که واسه پست قبل نظرای ارزشمندتون رو گفتید. راستش من می خواستم همون جوری که ندا جون گفت با قلم این نویسنده آشنا بشید تا توی این پست آدرس وبلاگش رو بدم تا شما هم مثل من مشتری بشید.

"فرنوش جون" همون دوست جدید ماست که  یه آشنای غریب و یه غریبه آشناست .

                      http://lee62.persianblog.com/

باور كنيد يكي ديگه از بهترين نوشته هايي كه من به عمرم ديدم الان تو وبلاگش به روز شده. "بهار"

حتماً بخونيد.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت20:19توسط امیر |
این مطلب مال یه دوست . یه دوست خوب که می خوام باهاش آشنا شید . نظرات قشنگتونو بگید تا آدرسشو بدم...

          

به مطب دکتر که رسيدتمام فکرش پی سرماخوردگی والرژی اش بود.
دراتاق انتظار که نشست هوا سنگين شد.دنيادور سرش چرخيد.سردي اسپری که ته حلقش را سوزاندتوانست نفس بکشد. کمی زود دهانش را باز کردوته مانده ی بخار اسپری رااز دهانش بيرون داد وبه خودش اطمينان داد که هنوز در حد الرژي است.
اما اين درد عجيب امانش را بريده بود .ان هم در اين شهر غريب.
وقتی برگه ی ازمايش را گذاشت روی ميز دکتر رنگش پريده بود.
دکتر اول همه چيز را پنهان کرد ولی با اصرار او همه چيز را گفت.
اول نفهميد،بعد فقط به ظاهر قضيه پی بردووقتی از مطب دکتر بيرون امددنيا دور سرش می چرخيد.
مدتی در خيابان قدم زد وفکر کرد.نبايدبه کسی می گفت .اين طوری تحمل قضيه راحتتر بود .
رفت دانشگاه .
بچه ها دوره اش کردند که کجا بوده ؟
فقط قدم زدنش را توضيح داد و وقتی ديگر نتوانست حرف بزنددوباره سردی اسپری را حس کرد.
سر کلاس رنگش از روز های اخير پريده تر بود .
همه متوجه شده بودند که حالش خوب نيست.وبدی هوارا دليلش می دانستند.
استاد حرف می زد واو حرفهای دکتر را هضم ميکرد.
حروف جلوی چشمش رژه می رفتند.فقط ۵ حرف.
چشمش به حلقه اش افتاد.نامزدش با چند رديف فاصله نشسته بود .
جرات نکرد نگاهش کند.بلند شد واز کلاس بيرون رفت.
از دانشکده که بيرون می رفت اصلا حال خودش را نمی فهميد.
به خودش که امد ديدهمان جايی است که يک دفعه بادوستانش امده بود .عجب روزی بود .
هر کدام چند شيشه نوشابه خورده بودند وشيشه ها را زده بودند به تخته سنگ روبه رو.
اطرافشان هم هيچکس نبود.
حالا ،امروز،او،تنها،همين جا.باز هم هيچکس نيست.
شيشه ها ی نوشابه ی انهايی که قبلا از اين جاگذشته بودند اين طرف وان طرف افتاده بود.
صدای خرد شدن شيشه ها و خنده های شاد خودش ودوستانش که يادش امد،يک قطره اشک از گوشه ی چشمش چکيد.
چرا او ؟فقط او ؟
دکتر گفته بود ۶ تا۹ ماه .ان هم حالا که فقط ۳ماه تاتاريخ ازدواجش مانده.حالا بايد بيماری کم کم
وجودش را بگيرد.
به خودش قول داد هيچ ازمايشی انجام ندهد وهيچ مداوايی .
اگر قراراست بميردهرچه زودتر،بهتر.
چرا بايد کشش بدهد؟
چشمش افتاد به شيشه خرده ها وبعد به دستش.
حلقه اش را دراوردودرميان مشتش گرفت.برگه ی ازمايش هم دردستش بود .
يک تکه شيشه برداشت و...

+نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت21:28توسط امیر |
... تو بر می گردی

 

Go to fullsize image

لحظه ها می گذرند من تو را می جویم

می نویسم اما از تو من بی خبرم

روز ها می آیند ٬ چشم بر در دارم

و در این بی خبری ٬ دل به تو می سپرم

آرزو های من همگی پژمردند

دیو های تردید لاشه شان را خوردند

روزها می گذرند ٬ هفته ها  می آیند

ماهها هم اما ٬ باز من منتظرم

 

دسته مرغان عشق از غم تو مردند

بلبلان از هجرت ٬ همگی افسردند

دیگر آن پروانه ها روی گل ننشستند

از کنارم رفتند٬ گویی آنها مُردند؟

باز من منتظرم ٬ شاید از در آمدی

و در این ظلمت و غم بر دلم شعله زدی

همگان می گویند که فراموشش کن

من ولی منتظرم چون " تو بر می گردی"

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت17:16توسط امیر |
حمید مصدق هم مثل من بود...
 

... من اما دیگر از هر خواب بیزارم

حرامم باد خواب و راحت و شادی

حرامم باد آسایش

من امشب باز بیدارم

... میان خواب و بیداری

سمند خاطراتم پای می کوبد

به سوی روزگار کودکی

به چشمم نقش می بندد

زمانی دور همچون هاله ابهام ناپیدا

در آن رویا

به چشم خویش دیدم کودکی آسوده در بستر

منم آن کودک آرام

تهی دل از غم ایام

ز مهر افکنده سایه بر سر من مام

در آن دوران

نه دل پر کین

نه من غمگین ٬

نه شهر این گونه دشمنکام

دریغ از کودکی

-و اینک اندر این وادی -

نه دیگر مام

نه شهر آرام

دگر هر آشنا بیگانه شد با آشنای خویش

و من بی مام ٬ تنها مانده در دشواری ایام

...

نبودم این چنین تنها 

و مادر در دل شبها

برایم داستان می گفت

برایم داستان از روزگار باستان می گفت

و من خاموش

سراپا گوش

و با چشمان خواب آلود در پیکار

نگه بیدار و گوش جان بر آن گفتار

در آن شب مادر من داستان می گفت ...

                                                       

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت0:27توسط امیر |