تبليغاتX
ساده ام مثل سایه

ساده ام مثل سایه

به سراغ من اگر می آئید،دیگر آهسته نیائید لیکن اکنون چه ترکهای عمیقی دارد، چینی نازک تنهائی من
کودکی های کهنه ...
 

 

 

گاهی به پستوی کودکی

 می روم٬

دفتر مشق هفت سالگی ام را که ورق می زنم

بوی کاهی تکلیف شب٬

پاکنویس کلمات تازه شوق

و تکرار جریمه بازیگوشی های کودکی

در خلوت خانه می پیچد.

یادم می آید

همیشه درس حساب را بی حساب و کتاب٬

به کنج بی علاقگی می انداختم

آخر ٬ نمی خواستم هیچ گنجشگی را از سر شاخه های درخت منها کنم!

در حیاط مدرسه هم هر وقت

سیبم را با همکلاسی ام تقسیم می کردم٬

همیشه باقی مانده برایم صفر بود.

هنوز هم نمی توانم هندسه نان را رسم کنم.

یادم می آید

انشای "تابستان را... "

حوصله ام را سر می برد

و دست به دامن خواهر بزرگم می کرد.

یادم می آید

از همان حوالی هفت سالگی تمام کبوترهای بام همسایه را سیراب می کردم

اما نمی دانم ٬ چرا هنوز

فرمول آب را از بر نکرده ام...

                                                     

+نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت20:42توسط امیر |
من می خوام کمکش کنم ، اما منو نامحرم می دونه ...

دیشب بهم گفت هیچ وقت کسی چیزی رو بهش تقدیم نکرده ٬ و با خوندن شعر من انگار رو آتیشش یه آب سردی ریختن . ولی بازم به من اعتماد نداره ...

حرفی بزن !

تا هر اندازه دلتنگی ات٬ صبوری دارم

پرده پوشی؟!

آن هم رو در روی آینه؟

تردید؟!

آن هم در آستانه پرستو ؟

اینجا ٬ در این واپسین  لحظه های نفس گیر

دیگر نقل آشنا و غریبه نیست

وقتی دور از چشم هم عاشق شویم

دیگر چه فرقی می کند که آینه هم دروغ بگوید

حرفی بزن !

بی گریه می توان گذشت ... اما بی گفت و گو ...

من دیگر باور کرده ام

که هر کس ٬ تنها به اندازه دستهایش

می تواند دریا را با خود ببرد...

هر کس٬  تنها به اندازه چشمهایش

می تواند آسمان را پنهان کند...

و هر کس ٬ تنها به اندازه تنهایی اش

می تواند عاشق شود ...

                                                                                         ...  for  pani

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت0:46توسط امیر |
خاطرات یک کودک نفهم !! قسمت دوم
 

این نامه از دفتر خاطرات کاظم کشیده شد( یعنی کش رفته شد).

نامه از مامام همون کودک نفهم که اولیشو چند تا پست پائینتر خونده بودید:

کاظیم جان سیلام . ما اینجا حالمان خوب بوده است ٬ تو آنجا حالت خوب می بوده است!! این نامه را من می گویم و جعفر دماغ آن را می نویسد. من بهش گفتم که کاظیم آقای من تا کلاس سوم بیشتر فارغ التحصیل نشده و نمی تواند تند تند بخواند٬ آروم تر بنویس تا بتواند آن را راحت بخواند و عقب افتاده نشود!!! 

وختی که رفتی سربازی ما از اون خونه اساس کشی کردیم چون پدرت توی روزنامه خونده بود که: بیشتر حوادث در ۵ کیلومتری خونه ما همش اتفاق میشود و ما برای اینکه دیگه پدرت پول روزنامه حوادث ندهد٬ ۵ کیلومتر رفتیم اونطرف تر خونه گرفتیم که همه حوادث را ببینیم.

آدرس جدید نداریم اگه خواستی نامه بنویسی یه همون آدرس قبلیه بفرست چون پدرت پلاک اون خونه را کندیده است و اینجا نصبانده است که دوستان و فامیلان اگه می خوان بیان به همون آدرس قبلیه بیان .

اینجا آب و هوا خوب نیست . هفته قبل دو بار بارون وزید . یکبار ۴ روز و بار دیگر ۵ روز طول کشید.

پدرت هم کارش را عوض کرده ومیگه هر روز ۸۵۰ تا ۹۰۰ نفر زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدولله. هر روز صبح میره بهشت زهرا و چمن کوتاه میکنه و شب بر میگرده .

ببخشید ۱۰ دقیقه معطل شدی . جعفر دماغ داشت جیش می کرد همین الان اومد!!!!!! کثافت...

دیروز ابجی فاطی را بردم کلاس شنا اونجا گفتن فقط باید مایو یک تیکه بپوشن اونم که فقط یه مایو داشت که دو تیکه بود . من بهش حق انتخاب دادم ٬ گفتم ننه من که عقلم به این چیزا قد نمی ده هر تیکشو که دوست داری بپوش !!!

اون یکی خواهرت امروز فارق شد ولی هنوز نمی دونم بچش پسره یا دختر. فهمیدم بهت خبر میکنم تا بفهمی که به سلامتی عمو شدی یا دائی.

راستی حسن ۲متری هم مرد. مرحومه پدرش وصیت کرده بود که وقتی من مردم جسدم را بندازین ته دریا ٬ حسن ۲ متری هم وقتی داشت زیر دریا واسه پدرش قبر می کند نفس کم آورد و مرده شد.

خبر دیگه ای ندارم . می خواستم برات پول بفرستم که یادم رفت و نامه را پست کرده بودم. حالا ایشالا دفعه بعد که سربازیت تموم شد و اومدی واست پست می کنم!!!!

دوستای خوبم اگه تو نامه بی ادبی شد من از طرف ننه کاظم از شما معذرت خواهی می کنم.                                                     

                                                          

       با اینکه نمی تونم دوری شما رو تحمل کنم ولی منتظر نظرات خوشکلتون هستم

+نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت20:57توسط امیر |
یه شعر قشنگ از حمید مصدق ، عشق الناز جونم...
 

 دل من در دل شب ٬خواب پروانه شدن ميبيند
 مهر در صبحدمان داس به دست
 خرمن خواب مرا ميچيند
 اسمان ها آبي پر مرغان صداقت ابي است
 ديده در آيينه صبح تو را ميبيند
 از گريبان تو صبح صادق
 ميگشايد پرو بال
 تو گل سرخ مني
 تو گل ياسمني
 تو چنان شبنم پاک سحري؟
 نه 
از آن پاک تري
 تو بهاري؟
 نه بهاران از توست
 از تو ميگيرد وام
 هر بهار اين همه زيبايي را
 هوس باغ و بهارانم نيست
 اي بهين باغ و بهارانم تو

+نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت20:26توسط امیر |
این شعر و تقدیم میکنم به اونی که دلشو شکستم ...
 
تو به من خنديدي
و نمي‌دانستي
من به چه دلهره از باغچه‌ي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز
سالیانی ست که در گوش من آرام، آرام
خش‌خش گام تو تکرارکنان
مي‌دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم،
که چرا باغچه‌ي کوچک ما سيب نداشت


من به تو خنديدم
چون که مي‌دانستم
تو به چه دلهره از باغچه‌ي همسايه سيب را دزديدي،
پدرم از پي تو تند دويد
تو نمي‌دانستي
 باغبان آنجا
پدر پير من است...
من به تو خنديدم
تا که باخنده‌ي خود
پاسخ عشق تو را
خالصانه بدهم...
بغض چشمان تواما آن روز
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان‌زده از دست من افتاد به خاک
دل به من گفت: برو
چون نمي‌خواست به خاطر بسپارد
گريه‌ي تلخ تو را ...
رفتم آن روز ٬ ولی...
سالیانی ست که در ذهن من آرام، آرام
حيرت و بغض نگاه تو٬  که گشتی گریان
مي‌دهد آزارم
و من انديشه‌کنان ٬غرق اين پندارم:
کاش آن روز پدر
توی خانه می ماند...
 
                                                                                برای پانی
+نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت23:34توسط امیر |