تبليغاتX
ساده ام مثل سایه

ساده ام مثل سایه

به سراغ من اگر می آئید،دیگر آهسته نیائید لیکن اکنون چه ترکهای عمیقی دارد، چینی نازک تنهائی من
I WISH....

و من انديشه كنان ...

 

امروز سکوتی مرا فرا گرفته است. نمیدانم علتش چیست!؟

 ....سکوتی ناشی از عشق!

             ....سکوتی به خاطر تنهایی!

                                 .....سکوتی به خاطر بی کسی!

 این سکوت همچون بغضی در گلوی من شده.

می خواهم به رویاهایم بروم وشروع کنم به گریستن.

اما نمی دانم ...

نمی دانم برای چه می خواهم گریه کنم!؟

پس گفتم خلوت دلم را برای تو بگویم تا شاید دلم آرام بگیرد...

ای کاش قلب ها همه آیینه دل بودند. ای کاش دروغ جایی در دل ما نداشت ...

ای کاش که همه فقط به فکر خودشان نباشند ...

ای کاش دوستی ها با عشق باشد...

                   ای کاش...

                                   ای کاش ...

   كاش  آن لحظه اول كه تو را مي ديدم  

                                         چشم من بهر تو هم ، چشم خياباني بود...

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت21:19توسط امیر |
نوشته‌هاي يك كودك نفهم- بهش نمره بدین !!!!

 

نام ونام خوانوادگي :كاظم تبريزي                             كلاس: دبستان
موضوع انشاء :سال گذشته را چگونه گذرانديد؟


قلم برقلب سفيدكاغذمي گذارم وفشار مي دهم تا انشاء ام را آغاز شود.

سال گذشته سال بسيارخوبي وپر بركتي ميباشد. سال گذشته پسر خاله ام زير چرخ تريلي  رفت وله گشت وما در مجلس ترحيمش شركت كرديم وخيلي ميوه وخرما وحلوا خورديم وخيلي خوش گذشت.ماخيلي خاك بازي كرديم من هرچي گشتم پسرخاله ام را پيدا نكردم.در آن روز پدرم مرا با بيل زد بدون بي دليل !

من درپارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم قبول شوم ومن رااز مدرسه به بيرون پرت كردند.پدرم من رابه میكانيكي فرستاد تاكاركنم واوستاي من هرروز من را بازنجير چرخ ميزد وگاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من رابه زمين مي بست ودو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد.

من خيلي در كارهاي خانه به مادرم كمك ميكنم. مادرم من را درسال گذشته خيلي دوست ميداشت ومن را خيلي ماچ ميكند ولي پدرم خيلي حسوداست ومن را لاي در آشپزخانه ميگذاشت .

درسال گذشته شوهر خواهرم وخواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند وخواهرم بسيار حامله است وپدرم مي گويد يا پسر است يا دوقلو ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين اندازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد!
درسال گذشته ما به مسافرت رفتيم وباقطار رفتيم. من در كوپه بسيار پدرم راعصباني كردم واو براي تنبيه من را روي تخت خواباند وتخت را محكم بست ومن تاصبح همان گونه خوابيدم!

پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشيد ومادرم خيلي ناراحت است وهي به من مي گويد :كپي اوغلي ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد پدرم عصباني مي شود.

درسال گذشته مابه عيد ديدني رفتيم ومن حدودا خيلي عيدي جمع كردم ولي پدرم همه آنها را از من گرفت وآنتن ماهواره خريد كه بسيار بد آموزي دارد ومن نگاه نمي كنم وپدرم از صبح تا شب شوهاي بي ناموسي نگاه ميكند وبشكن ميزند.

پدرم درسال گذشته رژيم گرفته است وهر شب با دوست هايش آب وماست وخيار مي خورد ومي خندد وگاهي وقتا هم آب با چيپس وماست موسير ..!!!!!
اين بود انشاءمن

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت1:35توسط امیر |
از یک دوست از آنسوی دنیا...
 

برای تو ای ناشناس که طنین صدایت را امیدم ساختی

... و با رنگین کمان قشنگ عشقت ٫زندگی ام را رنگ کرده ای

 بخاطر تو ...

که در انبوه غمگین زندگیم ٬ همراهم گشتی

... زیباترین ترانه بهار را خواهم گفت

... قشنگترین گلهای عشق را

از کوچک بوته وحشی قلبم خواهم چید و به زیر پایت خواهم ریخت

تا به کی باید رفت ؟

از دری تا در دیگر...

ناتوانم ٬ ناتوان از رفتن

... هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما مثل پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت0:2توسط امیر |
امیر کوچولو و مامانش...
 

                        

                                 MAMANI DELAM BARAT TANG SHODE JONAM

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد ...
دخترش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدي را كه امیر كوچولو انجام داده ، به مادرش بگويد ...
وقتي مادرش را ديد به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد امیر با يه ماژيك روي ديوار اطاقي را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطي كرد ! ..»

(آخه امير تازه نوشتن رو ياد گرفته بود ، بابا واسه تولدش واسش يه جعبه ماژيك خريده بود و امير هميشه نقاشي ميكرد)
مادر آهي كشيد و فرياد زد : « حالا امیر
كجاست؟ » و رفت به اطاق امیر كوچولو. 
امیر از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : « تو پسر خيلي بدي هستي » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال . 
امیر
از غصه گريه كرد و دلش شکست.
ده دقيقه بعد وقتي مادر
وارد اطاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد ....
امیر روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!

مادر
درحاليكه اشك ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد.
بعد از آن ، مادر
هرروز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه ميگرد!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت22:24توسط امیر |
شاید اونم دوستت داشته باشه، پس کاری کن که پشیمون نشی...
 

سلام دوستای عزیزم . بعد از چند روزی٫ امروز این داستان زیبا رو واستون می نویسم. تا اخرش بخونید و نظر بدید :

...

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم
و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم
"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره
.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه...


 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت14:36توسط امیر |