انگار باید برای همه چیز دلیلی وجود داشته باشد
شاید هم دارد و من نمی دانم
اما من می گویم
بعضی چیزهای بدون دلیل خودش دلیلی برای روزهاست
مثلاً همین دلتنگی
من دلم تنگ است و
نمی دانم برای چه دلتنگم ؟!!!
پ ن : دلتنگی مثل درد بی درمان است
پ ن۲ : لطفا هیچ کس خودش را به ما نچسباند٬ من که گفتم نمی دانم چه کسی ...
می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خودخواهی ِ ٬ دیدم نمی تونم
تحمّل می کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
...
به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوستش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من ٬یه دیوونه
که بیشتر از خودم قَدرِت رو می دونه
چیکار کردی که با قلبم بخاطر تو بی رحمم
تو می خندی چه شیرینه گذشتن ٬ تازه می فهمم !!
...
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی همین بسه برای من
پ ن : گاهی ترانه ها زندگی میشن ٬ گاهی هم زندگی ها ترانه
تمام پلکم را می بندم
اما چشمانم باز است ، بازِ باز
دارد به ماه نگاه می کند
به خود ماه که نه
به روزهایی که مثل ماه درخشان بودند
به همان هایی که یاد آوریشان قند آب می کند توی دل
...
چشم خندی از روی رضایت زیبا می کند چهره ام را
(این را مادرم می گفت که" توی خواب چشمات مهربون ترن")
از وزش باد خنک بهاری خودم را جمع می کنم
هر چه جمع تر می شوم درست نمی شود
سردم می شود٬
پلکهایم را باز می کنم
و چشمهایم بسته می شود !
پنجره اتاقم باز بود
من که باز نگذاشته بودمش
جز من هم که کسی توی خانه نیست
پس کمی فکر می کنم ...
همه اتفاقات روز می آید پیش چشمم
.
.
.
چه روز بدی داشتم ها
کم کم پلکهایم را می بندم
چشمهایم هم اینبار بسته می شود
می خوابم و خواب هایی می بینم که نه سر دارد و نه ته
نمی شود "باز پخشش" را فردا ببینم ؟!!!
پی نوشت : کاش می شد خوابها همیشه شیرین می بود٬ نمی شود ؟؟؟
پی نوشت 2: لعنت بر هر چه پنجره نیمه بازِ نیمه شب
پی نوشت 3: این مطالب هیچ ارتباطی به مغز نداشته و زائیده چند انگشت خود سر می باشد!!!!
نمی دانم
گنجشک ها که شبیه هم هستند
چگونه همدیگر را می شناسند
و نمی دانم
چند نفر شبیه من هستند
که تو دیگر من را نمی شناسی!!!
اما
گنجشکها را نمی دانم
ولی تو
خودت را به "نمی شناسمت" زده ای.
یک جایی خوانده بودم :
"همه مان با همان قطره اول باران آمرزیده شدیم"
اما ظاهرا من جا مانده ام
از همان بارانی که گفتند
شاید آن لحظه ...
لعنت به همان لحظه که می دانی
تقصیر من چیست وقتی
احساسم نوشته نمی شود ؟
آخر نمی دانم تنهاییم را چگونه بنویسم؟
چگونه معنایش کنم؟
نفسهایم درون سینه خشکیده،
صدای خش خششان را نمیشنوی؟
کمی گوش کن...!
صدایش برایت آشنا می شود
بیا کمی نوستالژیک تر شویم!!!
آن روز قشنگ پاییزی،
زمینهای رنگین و گریان همان پارک،
یادت آمد؟
صدای خش خش برگها زیر پایت،
به یاد آوردی؟
آن روز به تو گفتم صدای نفسهایم
در لحظه های بی تو اینگونه می شود،نگفتم ؟
و تو فقط خندیدی...
بگذریم...
نگفتی راهی چیزی برای نوشتن احساسات
سراغ داری؟
احساسم یک جایی گیرکرده است ! اما نمی دانم کجا
5 ساله بودم و به آسوني مي تونستم سوار سرسره شم.
یه روز تنهایی به پارك روبروي خونه مون رفته بودم
كه ديدم مادري دارد بچه كوچكش را سوار سرسره مي كند
و چون بچه نمي تونست تعادلش رو حفظ كنه٬ از ميانه راه مي گيردش.
من هم ناگهان دلم خواست كسي از وسط راه سرسره بگيردم !!
مامان از آشپزخانه مي توانست مرا ببيند
اما مي دانستم دستش بند است و نمي تواند الان به پارك بيايد.
به خانومه گفتم:
مي شه منو هم بگيرين؟
خانومه لبخند قشنگي زد و با اين كه ديده بود خيلي خوب سرسره بازي مي كنم گفت باشه.
چند باري سوار سرسره شدم و او از وسط سرسره، از كمر و شكم مرا مي گرفت.
خيلي لذت بردم ٬ همیشه مهربانی اش یادم هست.
سالهاست دلم تجربه لذت همان مهربانی را دارد اما ...
انگار دیدن تو توی خوابهایم تمامی ندارد
دیشب هم با تو گذشت
بودی و اما نه با من
نمی دانم چرا تازگیها خواب و زندگی ام را تسخیر کرده ای !!!
مگر نخواسته بودی از زندگی ات دور باشم
من که خیلی دور شدم پس ...
عیدی امسالت را هم کنار گذاشته ام
مثل آخرین و مهمترین هدیه ای که خریدم و هرگز ندیدی
برایت که نوشته بودم: "عکس تو همیشه اینجاست"
اما می خواهم بدانم
توی پس کوچه های فنجان تو خطی از فال من وجود دارد؟
اگر نه پس می شود خواب مرا به من پس بدهی ٬ لطفا
...
پ ن : برای شادی روحش صلوات
می خوام یه آزمایش ساده یادت بدم
خیلی ساده
یه ظرف آب زلال و صاف بردار
همچین که تا نگاش می کنی دلت بخواد همشو سر بکشی
اما نخورش ٬ واسه آزمایش لازمش داریم
یه قطره کوچیک بنزین هم بچکون توش
چی میشه به نظرت؟
دلت می خواد اصلا به خوردنش هم فکر کنی ؟
طبیعت ما آدمام یه همچین چیزیه
این از رسم زمونه هم بی رحم تره
به قول خودم:
"هزار بار نیکی تو ای عزیز دل
به لحظه ای و دمی ز خاطرم پر زد"
"با من اینجوری باش امیر" و بعد کف دستش رو نشونم داد
اون روز از این کارش خیلی خندیدم
روزهای زیادی گذشته و من خیلی سعی کردم با خودم "اینجوری" باشم
دارم فکر می کنم که زمونه مثل کف دست می مونه
زمونه آئینه زندگی خود ماهاست
با اینهمه تو یه روز
بی دلیل یا با دلیل پشت پا به همه چی زدی و
واسه تسکین وجدانت یه دلیل هم آوردی:
"رسم زمونه بی انتها بی رحمه "
... امروز آسانسور خراب بود
یعنی داشتن درستش می کردن که من رسیدم
مجبور شدم از راه پله ها بیام
تو پله ها نه آینه بود و موزیک مزخرف و بچه گونه نه انتظار رسيدن
تازه دلشوره هم نداشتم
با اینکه با آسانسور چند ثانیه هم نمی شه که می رسی پائین یا میری بالا
اما انتظار چند ثانیه ایش می ترسوندم
وقتی درش وا میشه انتظار هر کسی رو ميشه داشت حتي تو
اين لعنتي هم داره برام مثله کابوس میشه
اصلا بیا حرفمونو عوض کنیم
کوه چطور بود امروز ؟
...
گفتم : کوه مثله همیشه بود اما من مثل گذشته نيستم ...
بگذریم بالاخره آسانسور درست شد یا نه !!!
پاورقي : منم از انتظار و موزيك توي آسانسور متنفرم
پاورقي تر: پله برقي رو اما خيلي دوست دارم
پاورقي ترين : دارم به صداي ساعت هم حساس ميشم
.
.
.
بعد از ۴ دقيقه : ساعت شكست و ساكت شد

